|
|
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 5:27 AM ] [ ... ]
نمیدونم این غیبتهای صغرا چقد که طول بکشه اونوخ باید نگران من شد! هرچی هم بهش فک میکنم میبینم این عدم حضور و خاموش بودنم هیچ دلیل خاصی ندشت! البت حس میکردم زندگی یوخده تکرای شده و حرفی واسه زدن نداشتم! هرچند این مدت یه سفر یه هفتهای رفتم، توی یه جوجه استخرکی ثبتنام کرده و میرم شنا، یه چند بار دوستام از اینور اونور اومدن و دور هم بودیم، توی یه کلوب اینترنتی عضو شدم و هی اونجا پلاسم! موهامو کوتاه کردم و مث هیچ وقت دیگهای نیست!! و و و و ... با همه اینا و خیلی چیزای دیگه باز هم حس میکنم دچار روزمرگی شدم!! احساس میکنم هر روزم مث روز قبله! حتی بدتر از اون هم نیست که بشه گفت خوو خدا رو شکر یه تغییری کرد!! واسه اینه که اصن حرفم نمیاد! دست و دلم با وبلاگ نیست! آقا اصن منو جادو کردن که حسش نیست حتی به لطف دوستام و کامنتای پر مهر و جویای احوالشون، جواب بدم! خلاصش یه مرگیم شده باز! البت همیشه بوده هااا، فقط الان شدت گرفته و روی روابط وبلاگیم نمود پیدا کرده!!
* الان که وقت نمیشه همه رو بخونم ولی بعده صبحکاری سعی میکنم این نبودنا رو تا حدودایی جبران کنم! * کسی میدونه وقتی یکی بعده یه غیبت تقریبآ یه ماهه میخواد برگرده توی جمع چی میگه؟! چیکار میکنه؟! هرچند خوو من اولین بارم نیست که! سابقهام از بیخ و بُن خرابه!! :دی
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 4:47 AM ] [ ... ]
چندوقتیه توی بخش یه تب بارداری بالا گرفته و شده بحث عمده خانوما!! فقط من و یه الاغ که تازگیها اومده، مجرد هستیم، بقیه متاهلن! همش پیش این دکتر اون دکتر، درمان و ترس از نازایی، شمارش ا.س.پ.ر.م و ت.خ.م.ک و رژیم برای پسردار شدن اون هم توی این قرن شونصدم!! آدم حالت تحول میگیره بسکه حرفشو میزنن!! جالبه که وضعیت هیچکدوم چندان تثبیتی نداره!! یعنی هنوز درست زندگیشونو از لحاظ مالی و غیره، جمع و جور نکردن و به اصطلاح رو غلطک نیفتادن ولی باز اصرار دارن بچهدار شن!! این نظر منه و شاید خودشون اینجوری فک نمیکنن!! دوتاشون دختر دارن میگم بابا شما به همین برسین و درست تربیتش کنین شاهکار کردین، میخواین یکی دیگه بیارین چیکار؟!! گوش نمیدن که! از بس خرن!! جیکی ناجان همش شش ماهه ازدواج کرده و از همون اول دنبال این برنامهها!! ظاهرآ تلاشش نتیجه هم داده!! ولی نمیدونم چرا قایم میکنه و نمیخواد این موضوع رو علنی کنه!! نه به اون هوول بودن و بحث کردنا، نه به این قایم باشک بازیا!! سیلویا جیگر من هم تحت تاثیر این جو مسموم!!! از ازدواج قبلی شوهرش یه پسر دارن هی میگم همین بستونه، گوش نمیده!! میگه میخوام خیال مادرم راحت شه!! باو خوو بذار این بچه به زندگی جدید عادت کنه و از آب و گل در بیاد بعد یکی دیگه بنداز توو دامنت! این جو هم بدتر مصممش کرده که به حرف مادر گوش بده!! والا اینقد حرفشو زدن که کم مونده منم باردار شم!! :))
* مست میکنه بوی خربزه و طالبی وقتی در یخچال رو باز میکنی! باز خوبه تابستونی که از الان رخ نموده، همین یه دلخوشی رو داره! کلی میوه خوب و متنوع هوسانگیز که هیچوقت دیگه سال اینقد نمیچسبه خوردنشون! * یکی از همکاران قدیمی اومده بود بخش! با اینکه توی بخش فقط با من ارتباط تلفنی داره و به این بهانه که من شیفتم، اومده ولی همش خودمو مشغول نشون دادم که زیاد باهاش همکلام نشم!! فک کنم بهش حسودیم میشد که اینجا نیست!! کاش بشه منم از اینجا برم! این دیوونه که داره تلاش میکنه برگرده ولی از خریتشه!!
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 7:7 PM ] [ ... ]
این هفته من بودم و یه آف بدونه شب و صابون زدن شکم وامونده که یه دل سیر میخوابم! ولی یادم رفته بود که ابر و خورشید و اینا در کارند که به ما زدحال بزنن!! دیشب که تا نزدیکای صبح بیدار موندم، حاصلش اون نیمچه آپ و یه سری کامنت برای آپ شدههای این یک هفتهی اخیر بود! بعد هم دیدم دیگه ارزش نداره بخوابم، یه سری کار اداری و غیره اداری تلنبار شده هم داشتم! با خودم گفتم صبح میرم سراغ کارا و بعده ناهار میخوابم تا هر وخ دلم خواست! ولی باز تیرم به سنگ خورد!! نشون به اون نشون که تا نزدیکای ساعت۱بعدازظهر بیرون بودم وقتی اومدم خونه هم تا بخوام ناهار رو جور کرده و بخورم، خواهر جان خبر قریبالوقوع اومدنشونو داد!! از اونجایی که اومدن مهمون مستلزم نظافت اجباری گندکاریهای اخیر بود، دلم نمیخواست کسی بیاد ولی خوو ظاهرآ باز هم خونه داشت انتقام میگرفت!! وقتایی که خیلی ریخت و پاش میشه و نیاز به رسیدگی داره و منم زیاد پشت گوش میندازم، یهو یکی خودشو دعوت میکنه و مجبور میشم توی مدت زمان کوتاهی از سر و دست و کول بیفتم و تمیزش کنم! من معتقدم این حالگیری از طرف خونه برنامهریزی میشه!! وگرنه که چرا دقیقآ سر بزنگاه یهو یکی هوس میکنه به من سر بزنه؟!! هــــــان؟!! خولاصش که ناهار کوفتمون شد و افتادیم به جون خونه! بیشتر از یه ساعت فقط توی آشپزخونه بودم!! این همه ظرف از کی تلنبار شده بود؟! من که بی تقصیرم به جون خودم!! فک کنم با از ما بهترون همخونهام!! بعد اومدم گردگیری و جارو که آخری بود رو به سرانجام برسونم که خواهر جان تماس گرفت و گفت برنامشون کنسل شد!! :| با اینکه توی اون لحظه هونصد جام عروسی بود ولی هی اصرار اصرار که چرا نمیان؟! بیان خوب!! البت از طرفی هم وجدان درد داشتم به خاطر اساماس آخری که براش فرستاده بودم! ترسیدم ناراحت شده باشه!! گفته بودم "محض رضای خدا وقتی میخواین بیان اینجا قبلش خبر بدین که اینجور یهویی نشه"!! به خدا قصدم ناراحت کردنش نبود! هرچند انکار کرد ولی فک کنم اینو به دل گرفته! اینجور آدمیام من!! تاپتن بیشرف بیوجدان!
* حالا که گند زدم و از خوابم هم موندم، عمرآ بقیه کارا رو امروز انجام بدم!! (آیکن لجبازی خرکی) :دی * چیکارمون میخوان بکنن با این اونترنت میلی؟! م.ل.ی؟! گِلی؟! یا هرچی! کهیر میزنم راجعبهش میشنوم!! * چه رو اعصابه این ایرانول!! برای جی.پی.آر.اس ماهانه ده تومن شارژ میریزم توو حلقومش!! الان یه مدته جونم بالا میاد تا باهاش آن بشم! قبلنا اینقد مشکل نداشت آاا!
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 2:7 AM ] [ ... ]
هی چستلیداش جدا میشه و مانیتور مرکزی آلارم میزنه! با حرص میرم درستش میکنم بعد متوجه میشم عمدآ درش میاره!! میپرسم چرا؟! میگه خوب چسبیده به سینهام و نمیتونم تکون بخورم!! براش توضیح میدم که اینا رو خودمون وصل کردیم و لازمه باشن تا اگه یه وقت مشکلی پیش اومد متوجه بشیم، شما هم هر جور دوست داری بخواب و غلط بزن حتی!! این سیم میما کاریت ندارن که!! میگه میدونم که خودتون وصل کردین ولی فکر کردم اضافیه!! منو میگی؟! عــاه :|
* وقت آزاد دارم، همهچی هم نسبتآ خوبه ولی چیکا کنم خوو نوشتن و وبگردیم نمیاد! * این هم واسه اون عزیزانی که میگفتن چرا دیگه از بخش چیزی نمینویسی! (آیکن خراب رفاقت) :دی * یه الاخی هم نیست اینجوری مسیری رو برامون گلریزون کنه که تهش با یه چیز خوب و هیجانانگیز سورپرایز بشیم یعنی!! البت همون بهتر که نیست!! اصن ثابت شده که دردسرش بیشتر از منفعتشه!! مدیونین یاد اون گربههه بیفتین که دستش به گوشت نمیرسید و اینا!!
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 5:47 PM ] [ ... ]
میگن چرا خونه باباجون که هستی نت نمیای؟! بابا ما فقط به دوستمون گفتیم وبلاگ داریم سه سوت پیدامون کرد و لو رفتیم!! اونوخ ورداریم خونه باباجون آپ و وبگردی کنیم نتیجهاش چیه، خدا داند! نه اینکه من اینجا چیز شاقی بنویسم، یه مشت روزمره مزخرف بیشتر نیست ولی همین هم نمیخوام کسی ببینه!! احساس عدم امنیت بهم دست میده!! به هیچ وجه منالاوجوه نتونسته و نمیتونم با این موضوع کنار بیام که یه آدم حقیقی زندگیم اینجا رو بخونه! و شاید یکی از دلایل همیشه مجازی موندن و نرفتنم سر هیچ قرار وبلاگی، همینه! البت فک کنم اصلیترین دلیل مجازی موندنم اینه که نمیخوام تصورات کسی و علیالاخصوص خودم از این دنیای مجازی بههم بریزه!! شاید مسخره و کودکانه به نظر بیاد ولی ترجیح میدم با تصوراتم زندگی کنم! حالا شما تا صبح نصیحت کن و از مزیتهای این دوستیهای مجازی ــ حقیقی بگو، کیه که گوش بده!! :دی. به نظر من توی دنیای واقعی به حد کافی با حقایق روبهرو میشیم و همون بسه!! پ بذا یه چند ساعت اینجا رو آب و ابر و باد، لم بدیم و حالشو ببریم!! :دی صبح همچین بارون میبارید که موش آبکشیده شدم تا چندجا رفتم و یه کارایی رو به سرانجام رسوندم!! که بیشتریاش هم توی محیط بیمارستان گوربهگوریمون بود! اومدم خونه، صبحونه خوردم و خوابیدم و همچنان بارون شر و شر میبارید! بیدار که شدم چنان آفتابی هست که اصن زمین هم خیس نیست!! گنجشکا رو ببین چه چهچهی راه انداختن انگار شیشجاشون عروسیه!! خوب چه میشه کرد، بهاره دیگه!! به هر حالات میخواستیم بگیم ما برگشتیم! سلام علیکم! :دی
* یادمه همین نیمساعت پیش یه چیزایی هم میخواستم توی پینوشت بگم آاا! الان یادم رفته! پسکلهام هم زدم ولی افاقه نکرد پَ تز ندین!! :دی * مُردهی این شعر دزدی و قاطی کردن ابیات عوضی اشتباهی و جور شدنشون برای عنوانم!! :))
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 2:37 AM ] [ ... ]
امشب با دوستان خوش بودیم، نوشیدیم و بازی کردیم و نوشیدیم! همه خستگی این مدت از تنم در رفت! وای که با دوستان چقد بهم خوش میگذره! خدا این دوسیآ رو از من نگیره هرچند حسودیش میشه و داره یواش یواش از حاشیه کمشون میکنه! ولی بیخیال! الان اینقد خوبم که میتونم چندبار بالا بیارو رو این همه ناخوشی! گور بابای هرچی بدبیاریه اصن! :دی
* این چند روز آف رو میخواستم برم پیش یه دوست که سر وبلاگ قبلی (پیداش کرده بود!!) باهاش قهر کرده بودم! میخواستم سورپرایزش کنم ولی توفیق اجباری با خانواده بودن، نذاشت! امیدوارم خودش نیاد تا ماه بعد که بتونم مرخصی بگیرم! میخوام خوشحالش کنم و با رفتنم از دلش در بیارم! * آقا ما رسمآ تا جمعه که شبکاریم، نیستیم! البت از فردا عصر! خدا برای من نگهتون داره چه حقیقی، چه مجازی! سعی میکنم امشب تا فردا صبح به همه سر بزنم [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:19 PM ] [ ... ]
نمیدونم چرا ولی از بعده تعطیلات هداف آماج حملات بدبیاری قرار گرفتم!! (چی گفتم!! چه قلنبه شد!!) هرکاری میکنم، چپ میرم، راست میرم به در بسته میخورم! هی لبخند زدم و از ترفند بیخیالی استفاده کردم اما بدتر شد!! هروخ چیزی که از محدوده قدرت من خارج هست و نمیتونم دخالتی درش داشته باشم، خلاف میل و خواستم اتفاق میافته به خودم نمیگیرم و الکی خودمو شنگول نشون میدم، میگم اصن اشکالی نداره و منتظر اتفاق خوب بعدی میمونم!! و این بیخیالی واقعآ هم جواب میده! یه جورایی انگار خدا، روزگار، زندگی، نیرو و انرژی منفی یا هرچی که هست رو شرمنده میکنم و اون موج منفی ضدحال همونجا تموم میشه!! ولی این سری بهتر شدنی در کار نبوده و هی هم اتفاقات بدتری افتاد! هرکی منو چشم زده خودش زودی بیاد اعتراف کنه تا از سر تخصیراتش بگذرم!! آقا همهچی خلاف منه یا من خلاف جهت بقیه!! حسم نسبت به امسال خیلی بد شده! همش فک میکنم امسال قرار نیست برای من سال خوبی باشه!! توی این هیر و ویر بدبیاری یکی از دوستان لطف کرده و برای روز پرستار یه قالب برای من طراحی کرد! هرچند گفت ازش اسمی برده نشه چون نمیخواد مشهور شه ولی خوو من واقعآ ازش ممنونم! هیچ بلد نیستم درست قدردانی کنم! حالا قدردانی پیشکش، من پرو پرو بهش گفتم که قالب خودمو بیشتر دوست دارم!!! اینجاش اینجوریه، اونجاش اینجوریه!!! (آدم به این چش سفیدی آخه؟!!) بعد خودم خیلی ناراحت شدم از اینکه به جای تشکر ورداشتم این حرفا رو زدم! البته تشکر هم کرده بودم ولی کاش اصن هیچی نگفته بودم! من همینجا کتبآ و علنآ از این دوست عزیز عذرخواهی و تشکر میکنم! خیلی خیلی ممنونم دوست خوبم! مرسی از وقت و تلاشی که صرف این کار کردی و امیدوارم باعث نشده باشم که عطای لطف به دیگران رو به لقایش ببخشی! خیلی بزرگواری کردی که بعده اون حرفا باز وقت گذاشتی و قالب رو دوباره ویرایش کردی
* یه توفیق اجباری نسیب شده که باز در خدمت خانواده باشم!! خودم اعصاب ندارم، میرم اونجا هم بدتر میشم! گیر ندین دیگه، چیکار کنم خوب آرامش ندارم اونجا!! احتمالآ پسفردا صبح برم! (آه سوزناک)
|
|